اندرزهای نهفته در ابیات بیدل
اندرزهای نهفته در ابیات بیدل
عبدالحلیم باخرد
میرزا عبدالقادر بیدل از شماری شاعرانی بحساب می آید که وی بسیاری اشعار خود را به سبک هندی سروده است، بیدل در میان شاعرانی که به این سبک شعر سروده اند، خیلی ها باریک بین ، موی شکاف و ژرف نگر نسبت به مسایل مختلف سیاسی و اجتماعی بوده است از این جاست که لقب ابوالمعانی به وی داده شده است، او در میان شاعرانی این سبک چون الماس درخشید. بیدل در افغانستان و کشور تاجیکستان جایگاه خود را از دیرزمانی به این سو یافته است تا جای که در کشور ما از گذشته تا حال بیدل شناسان زیادی بوده اند از جمله می توان به مولا خال محمد خسته و عبدالعزیز مهجور اشاره کرد. همین گونه، از مدت ها به این سو، دیده شده است در نقاط مختلف کشور مراسم شب نشینی ها برگزار می گردید که در آن اشعار بیدل را قرائت می کردند و سایرین به اشعار وی گوش می دادند. هرچند دیده می شود که امروز برگزاری مراسم شب نشینی ها و شعر خوانی ها در کشور کمرنگ شده است ، اما با آن هم دیده می شود که هنوز بیدل و نظریات وی در اذهان بسیاری از فرهنگیان کشور ما حک شده است و هرجا حرف و سخنی از پند و اندرز بزبان می آید، شعر بیدل به زبان ها جاری می گردد.
اما در ایران مدت زمان کمتری است که اشعار وی ورد زبان ها شده و به تازه گی نویسندگان و شاعرانی این کشور به تحلیل و تجزیه ی اشعار وی پرداخته اند و دریافتند که کلام سحر آمیز این شاعر چقدر به دل ها چنگ می زند و گوش ها را می نوازد. بیدل به قالب های غزل، مثنوی و... شعر سروده است که، از جمله می توان به دیوان غزلیات، رقعات بیدل اشاره کرد. بیدل در بیشتر از اشعار خود استعاره ها و کنایه های را بکار برده است؛ او پند و اندرزهای فروانی را در قالب اشعار خود جا داده است.
حالا به چند نمونه از ابیات وی اشاره می کنیم که در آن بیدل پند و اندرز های را جا داده است:
نفس هردم ز قصر عمر خشتی می کند بیدل
پی تعمیر این ویرانه معمار این چنین باید
بیدل در این جا اشاره به گذشت عمر انسان می کند که با هرنفس کشیدن از عمر وی کاسته می شود، زیرا زندگی در این دنیا ابدی نیست، بل، گذشتنی است. در جای نیز به ناتوانی انسان اشاره می کند تا انسان جایگاه خود را بخوبی بشناسد و از غرور و تکبر بپرهیزد.
پرواز بندگی به خدایی نمی رسد
ای خاک، خاک باش بلند است آسمان
یعنی، انسان هرقدر بلند پروازی کند، باز هم قدرت و توانایی وی در مقایسه با قدرت خداوند هیچ است، بنابراین، نیاز است که انسان جایگاه خود را بشناسد و از بلند پروازی دست بکشد. در جای دیگری وی اشاره به کوتاهی عمر انسان می کند و چنین می گوید:
یک قدم راه است بیدل از تو تا دامان خاک
بر سر مژگان چو اشک ایستاده ای بیدار باش
در ابیات خود بیدل انسان را به پاسداری از عزت ، شرف و آبرو فرا می خواندو او را نصیحت می کند که باید در هر حالت کوشش نماید آبروی خود را حفظ کند.
در حفظ آبرو ز گهر باش سخت تر
کاین آب رفته باز نیاید بجوی باز
یعنی؛ وقتی که آبروی کسی ریخت و عزت او پایمال شد، مانند؛ آبی است ریخته باشد و دوباره ناممکن است که آن آب را بجوی باز گرداند.همین گونه، وی در جای به انسان می گوید که نباید در برابر ظالمان از عجز و فروتنی کار گیرد.
اظهار عجز به پیش ستم پیشگان خطا ست
اشک کباب باعث طغیان آتش است
یعنی؛ انسان هرقدر که در برابرمستبد از عجز و فروتنی کار گیرد، اشک های را که وی می ریزاند مانند اشک کبابی است که با ریختن روی قوغ آتش باعث شعله ور شدن بیشتر آن می گردد.
بیدل در جای هم اشاره به این دارد که همواره زمانه با آنهای می سازد از فریب و نیرنگ به هدف دست یابی به خواسته های خویش کار گیرند:
زمانه کج روی شان را به بر کشد بیدل
کسی که راست بود خارچشم افلاک است
یعنی؛ افرادی که با دروغ و فریب خود را می آرایند و مردم را فریب می دهند، می توانند به اهداف شوم خویش در این دنیا دست یابند. برعکس کسی که راست باشد همواره دیده شده است خارچشم همه است:
در جای هم او از آدم های حریص نام می برد و از آنها این گونه یاد می کند:
رودۀ تنگ تهی به یک نان پر گردد
نعمت روی زمین پرنکند دیدۀ تنگ
در جای هم از افرادی عاجز می خواهند که به عجز و ناتوانی خود پایان دهند و راه پادشاهی را در پیش گیرند. زیرا، عاجزی و ناتوانی باعث می گردد هیچ کس به آدم عاجز احترام قائل نشود و او را به تمسخر گیرد:
خاکساران را کجا دارند پاس آبرو
سایه را از عاجزی هرکس ته پا می کند
یا
عاجزکشی ست شیوۀ انبای روزگار
بیدل به چشم خیره نگاهان زبون مباش
بیدل از افراد متکبر می خواهد که غرور و تکبر خود را کنار گذارند و فروتنی را پیشه ی خود سازند، زیرا زمانه او را وادار به فروتنی و تسلیم خواهد کرد:
مکن گردن فرازی تا نسازد دهر پامالت
که نی آخر به جرم سرکشی ها پوریا گردد
بیدل در جای می خواهد این را بگوید که زندگی ابدی نیست، بل، زود گذر است:
هرکرا دیدم در این عبرت سرا
بهر مردن زندگانی می کند
بیدل به آنهای که می خواهند غم و درد خود را با گریه کردن درمان کنند و مرحم به آن گذارند این گونه سرزنش می کند:
علاج زخم دل از گریه کی ممکن بود بیدل
به شبنم بخیه نتوان کرد چاک دامن گل را
بیدل زندگی این جهان را مشابه به زندگی در زندان می داند، در این باره چنین می گوید:
زیرگردون چون سحر در یک نفس گشتیم پیر
می شود موی اسیران زود در زندان سفید
بیدل به آنهای که در پی کسب شهرت اند، این گونه نصیحت می کند:
جنون ناتوانان را خموشی می دهد شهرت
بغیر از بو صدای نیست زنجیر رگ گل را
وی نادانی و جهالت را به نکوهش می گیرد و چنین لب به شکایت می گشاید:
عبرت آفات دهر از خواب بیدارت نکرد
بی خبر در سایۀ این کهنه دیواری هنوز
همین گونه در جای دیگری دلیل عقب ماندگی را نافهمی می داند و در این باره چنین می گوید:
رمز عیان نهان ماند از بی تمیزی ما
گردون گره ندارد اگر چشم ما گشایم
بیدل همواره در اشعار خود ستم پیشه گان را سرزنش می کند و از آنها می خواهد که دست از ستم بر مظلومان بربدارند:
بترس از آه مظلومان که هنگام دعا کردن
اجابت از درحق بهر استقبال می آید
بیدل انسان را به فروتنی و تواضع در برابر دیگران فرا می خواند:
افتادگی آموز اگر طالب فیضی
هرگز نخورد آب زمینی که بلند است
بیدل انسان را از هوس های بیجا باز می دارد و به او توصیه می کند که نباید فریب هوا و هوس را بخورد:
مخور فریب غنا از هوس گدازی یأس
مباد آب دهد مزرعه تمنا را
بیدل از دشمنان که خود را در لباس دوست می زنند اما در حقیقت مکار اند، این گونه یاد می کند:
دشمن دوست نما را نتوان کرد علاج
شاخه رامرغ چه داند که قفس خواهد شد
بیدل از آنهای را که با تواضع و فروتنی به دیگران آسیب می زنند، این گونه اشاره می کند:
تواضع های دشمن مکر صیادی بود بیدل
که خم خم رفتن صیاد بهر قتل مرغان است
درجای بیدل انسان را از پذیرش فقر برحذر می دارد و در این باره چنین توصیه می کند:
به فقر تکیه زدی بگذر ز تملق خلق
به مرگ ریشه دواندی دراز کن پا را
بیدل انسان را از تعلق و وابستگی به دیگران سرزنش می کند و در این باره چنین می گوید:
سرمایۀ نشاط رفع تعلق است
از ترک برگ نی به مقام نوا رسید
بیدل انسان را به توبه از معصیت و گناه فرا می خواند و در این باره چنین توصیه می کند:
صبح صادق مرحم کافور دارد در بغل
گرعلاج زخم عصیان می کنی بیدار باش
بیدل تنها راه دانستن اسرار دل را از تحرک زبان می داند:
می شود اسرار دل روشن ز تحریک بیان
می دهد این برگ بوی اندیشه را