شرح حال حافظ از زبان خودش
عبدالحليم باخرد
شرح حال حافظ از زبان خودش
اشعار حافظ مبين اينست كه روزگار حافظ آن گونه كه ميخواست بروفق مراد وی نبوده است ، چناچه كه خود وی در ابيات زير اشاره ای به ناهنجاريهای زمان خويش دارد.
هنر نميخورد ايام غير از اينم نيست
كجارويم به تجارت بدين كساد متاع
يا:
فلك به مردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل دانش وفضلی همين گناهت وبس
ويا:
دفتر ودانش ما جمله بشوئيد به می
كه فلك ديدم و در قصد دل دانا بود
حافظ در زمان خود با بعضی از صوفيان و شيخان عوام فريب و ظاهر آرا درگير بوده است و بر آنها همواره تاخته است چنانچه كه ازين ابيات وی معلوم می گردد .
زاهد ما بوی حق نشنيد بشنو كاين سخن
در حضورش نيز ميگويم نه غيبت ميكنم
يا:
واعضان اين همه جلوه درمحراب ومنبر می كنند
چون به خلوت ميروند آن كار ديگر می كنند
مشكل دارم ز دانشمنـد مجلس بـاز پـرس
توبه فرمايان چرا خود توبه كمتر می كنند
حافظ از سوی همين مفتيان و شيخان زمان خويش گاهی اوقات هم به كفر متهم گرديده است ، اينك به مصداق حرف خويش ابيات ذيل را بيان می كنيم.
می خور كه شيخ حافظ و مفتی و محتسب
چون نيك بنگری همه تزوير می كنند
حافظ هم گاهی به جايگاه خويش در ميان عرفا و حلقه ای تصوف اشاره می كند و خود را ازين حلقه بيرون نمی داند . چنانچه كه در اشعار خويش اشاره ای به آن دارد:
حلقـۀ پيرمغانم ز ازل در گوش است
ماهمانيم كه بوديم همان خواهيم بود
يا:
مقام اصلی ما گوشۀ خرابات است
خداش خيردهد آنكه اين عمارت كرد
ويا:
جهل سال رفت كه من لاف می زنم
گزچاكران درگۀ پيرمغان كمترين منم
حافظ با وجود نابسامانی های زمانش و فقر كه دامنگيرش بود گاهی اوقات هم خود را دلداری ميداد.
حافظ ارسيم و زرت نيست برو شاكر باش
چه به از دولت لطف سخن و طبع سليم
ولی با اين هم حافظ نتوانست رنجهای خويش را پنهان دارد و از روزگار خويش گلايه می كند.
ارغنون ساز فلك رهزن اهل هنر است
چون ازين غصه نناليم و چرا نخروشيم
با آن كه حافظ با فقر دست و گريبان بود ولی با آن هم در مقابل كسی سر فرو نمی آورد.
گرچه گرد آلود فقرم شرم باد ازهمتم
گر آب چشمۀ خورشيد دامان تر كنم
حافظ گاهی اوقات درفكر سفر می افتد و آرزو می كرد كه ايكاش می توانست روزی ازين ديار كه مردمانش متعصب اند رخت سفر بر بندد.
ما آزموده ايم درين شهر بخت خويش
بيرون كشيد بايد ازين ورطه رخت خويش
حافظ زياد تر آرزو داشت كه به خليج فارس سفر كند ، در اشعار خويش نيز از آن ياد نموده است.
آب وهوای فارس عجب سفله پروراست
كو همرهی كه خيمه ازين خاك بركنم
حافظ به زادگاه اش شيراز نيز عشق می ورزيد و آن را خيلی ها دوست داشت.
خوشا شيرازو وضع بی مثالش
خـداوندا نـگـهـدار از زوالـش
ز ركناباد ما صد لوحش الله
كه عمرخضرميبخشد زلالش
ميان جعفر آباد و مصلی
عبير آميز می آيد شمالش