اراده ای خودی
اراده ای خودی
عبدالحلیم باخرد
کانون خانواده جای است که می توان گفت بعد از تولد انسان؛ شخصیت وی در اینجا شکل می گیرد و بیشتر پدر و مادر نقش اساسی و مهمی را در شکل گیری شخصیت کودک بازی می کنند، از این رو، دیده شده شیوه ی برخورد ، سلوک و رفتار والدین یا سایر اعضای خانواده در برابر کودک می تواند خیلی ها اثری خوب و بدی روی شخصیت وی گذارد. در صورتی که کودک در خانواده ای بدنیا آید کانون آن پر از مهر وعطوفت بوده باشد در این صورت مهرورزی بیش از حد پدر و مادر یا سایر اعضای خانواده باعث می گردد، کودک با بزرگ شدن خود میل و رغبتی به انجام امور زندگی خویش نداشته و نقش خود را در زندگی خانواده گی خویش نتواند ادا نماید. در واقع می توان گفت: این گونه روش باعث می گردد کودک بیشتر دست نگر دیگران بوده باشد و در پیش برد امور زندگی خویش بیشتر چشم همکاری از دیگران را داشته باشد، هرچند وی توانایی انجام امور زندگی خویش را داشته باشد، اما تن به انجام آن نمی دهد. به این گونه، کودکان در فرهنگ عامیانه ی مردم ما نازدانه گفته می شود. این نوع برخورد ، سلوک و رفتار اعضای خانواده با کودک باعث می گردد؛ کودک اراده ی خودی را از دست بدهد و نتواند از توانایی وقابلیت که در نهاد وی نهفته است از آن در پیش برد امور زندگی خویش کار گیرد.
همین گونه، برخورد ناخوشایند، رفتار ناپسند و خشونت آمیز اعضای خانواده در برابر کودک باعث می گردد کودک با بزرگ شدن یک شخصی پرخاشگر، ماجراجو و کینه توز بار آید. این نیز می تواند اثر نامطلوبی روی شخصیت وی گذارد و کودک نتواند یک شخص سالم یا فرد سالم در آینده برای خانواده و اجتماع که در آن زندگی می کند بار آید. از این رو، لازم است در زمان پرورش کودک اعضای خانواده بیشتر تلاش ورزند تا از شیوه ی رفتار میانه در برابر وی کار گیرند تا کودک بتواند با بزرگتر شدن، اراده ای انجام امور زندگی خود را داشته باشد، از استقلالیت فکری و عمل در امور زندگی خویش برخوردار گردد یا اراده ی خودی خویش را بیابد، چنین کودکی می تواند بعد از بزرگ شدن فرد یا شخصی مناسب و سالمی برای خانواده و جامعه ی خویش بار آید و به میل خویش امور زندگی خود را سرو سامان دهد. درواقع می توان گفت اطفالی که با چنین شیوه و رفتاری پرورش می یابند، درآینده آنها می توانند سرنوشت خود را با دستان خویش رقم زنند و در زندگی خویش دست نگر دیگران نباشند، به این ترتیب یک راه را برای دست یابی به اهداف خویش در زندگی خود بیابند و انتخاب نمایند.
با تأسف می توان گفت:در بسیاری از جوامع خانواده ها کمتر به این نکته ی مهم و کلیدی توجه دارند، بویژه در جامعه ی ما، بنابر پائین بودن سطح آگاهی خانواده ها کمتر به این نکته توجه دارند و این نکته را در هنگام پرورش اطفال خویش مدنظر نمی گیرند. از اینجاست که دیده می شود، در جامعه ی ما اطفال با بزرگتر شدن خود کمتر می توانند افراد سالمی برای خانواده و جامعه ی خویش بار آیند. هر چند که آنها از توانایی علمی و جسمی نیز برخوردار باشند. البته می توان گفت در جامعه ما به دلیل بی توجهی خانواده ها به این نکته ی مهم و کارساز، آنها نمی توانند یک آینده ی بهتری را برای فرزندان خویش ترسیم نمایند. پس باید گفت:در هنگام پرورش اطفال بهتر است خانواده ها روش میانه را در پیش گیرند تا اطفال آنها خود بتوانند در زندگی خویش از اراده ی خودی برخوردار گردند و بتوانند با توانایی های معنوی و جسمی که دارند سرنوشت خود را بدست خود رقم زنند و در انجام امور زندگی خود از اراده ی خودی برخوردار باشند، در این صورت است که این اطفال با بزرگ شدن می توانند یک آینده ی بهتری را برای خویش ترسیم نمایند و در زندگی خویش مؤفق باشند. افزون براعضای خانواده ،نزدیکان، گروه هم سالان ، استادان نهاد های آموزشی؛اطفال درآن درس می خوانند و سایر افراد اجتماعی اطفال با آنها سروکار دارند و با آنها بزرگ می شوند، می توانند نقش خوب و بدی را روی شخصیت آنها داشته باشند، به همین خاطر است دیده می شود در جوامع شیوه ی پرورش، رفتار و سلوک خانواده ها، استادان نهاد های آموزشی و سایر افراد جامعه در برابر اطفال خیلی ها مناسب است، اکثراً اطفالی که، در این جوامع بدنیا می آیند آنها بابزرگ تر شدن خود دیده می شود افراد با نشاط ، با حوصله و پر تلاش اند و می توانند در بهبود امور زندگی خانوادگی و اجتماع نقش بهتری را بازی کنند، مسئولیت های را در محیط خانواده بعهده دارند از انجام آن بخوبی بدرآیند و همین طور در انجام مسئولیتی که در قبال جامعه ای خویش دارند نیز فعالانه نقش خود را بازی نمایند.
اما در جوامعی که دارای سیستم پرورش ناسالم اند، دیده می شود اطفال با بزرگ تر شدن خود نمی توانند توانایی های خود را بخوبی بروز دهند و همین امر باعث می گردد آنها رفته رفته به افراد بیکاره و تنبل جامعه تبدیل شوند و نتوانند به هدف های که در زندگی خویش دارند بدان دست یابندو به این ترتیب در زندگی خویش آنها دست نگر دیگران بوده و با انبوه از مشکلات در زندگی خویش دست و گریبان باشند. البته می توان گفت: یکی از رازهای عقب ماندگی جوامعی عقب مانده نیز در این نهفته است؛ در جوامع مذکور شیوه ی و روش مناسب برای پرورش اطفال وجود ندارد و به همین دلیل دیده می شود بسیاری از استعداد ها در این جوامع قبل از این که به پختگی برسند کشته می شوند و افرادی این جوامع نمی توانند افراد سالم و مؤٍثری برای جامعه و خانواده ی خویش باشند و با وجود انکشاف و توسعه در جوامع دیگر بازهم دیده می شود بدبختی سراسر جوامع عقب مانده را فرا گرفته است و کسی پیدا نمی شود برای رسیدگی به آن راه و چاره ای بی اندیشد .